سرویس: اجتماعی ۰۰:۵۵ - دوشنبه ۰۱ مهر ۱۳۹۲

گفتگو با حاج رضا اکبری

جانباز شیمیایی ای که قطعه ای از نفسش در جبهه جا ماند

پسرش گفت: نفس کشیدن به شماره ی پدرم هزاران خاطره و حرف های ناگفته از دفاع را برایمان بازگو می کند.

SAM_1256
به گزارش اصفهان شرق به نقل از صاحب: یاد کردن ازعزیزانی که بال گشودند و پروازایثار کردند برایمان درس زیبای رشادت است، افرادی که در دانشگاه امام خمینی(ره) نمره ی قبولی خود را دریافت وپایان نامه ی معرفت رادرجبهه ارائه دادند.

دراین میان کسانی هم هستند که ماندند وصدای نفس هاشان، تن بی دست و پا، نبود سوی چشم وتحمل جنگ اعصابشان حرفهایی از دوران مقدس دفاع و حماسه دارد.

دراین میان شنیده ها ازمردی بود که جبهه تجلی اراده اش شدو دل کندن از خاک جبهه ها برایش طاقت فرسا بود.

فرصت را غنیمت شمردم و قرار گفتگویی با وی گذاشتم. مسیر ۳۰کیلومتری از شهر اصفهان را طی کردیم و به روستای اندلان از توابع براآن جنوبی رسیدم. شمس فرمانده پایگاه بسیج خواهران در این گفتگو من را همراهی کرد.

صداقت و سادگی حاج رضا پله ی اول شناخت من از ایشان بود.

بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی، نگاه صمیمانه و لحن ساده و بی پیرایه اش ادبیات گفتگوی من را به کلی دگرگون کرد.

ازوی خواستم برایم از حاج رضا اکبری بگوید:

اوبا صدای افتخار آفرینش رشته ی کلام را به دست گرفت و تا پایان گفتگو با او همراه شدیم.

حاج رضا گفت: در ابتدای جنگ ۲۵ ساله بودم و ۲فرزند داشتم. شغل و حرفه ام کشاورزی بود و روی زمین کشت و کار می کردم. با دستور امام خمینی(ره) اشتیاق رفتن به جبهه دروجودم ثانیه به ثانیه فزونی می یافت و قدم هایم را برای رفتن به سرزمین دفاع و حماسه قوی تر می کرد.

وی افزود: آن روز در گروه ما نوجوانان زیادی بودند و به من ۲۵ ساله می گفتند پیرمرد.

حاج رضا از رفتنش گفت: ما ۹ برادر بودیم و اشتیاق من برای جبهه بیشتر بود. در ۸ سال دوران جنگ یک پایم جبهه بود و پای دیگرم اندلان. زمان کشت که می رسید به سرعت زمین ها را کشت می کردم و به جبهه می رفتم وزمان دروی محصول برمی گشتم . کار خدا هر زمان که به خانه می آمدم عملیات نبود ولی وقتی به گوشم می رسید عملیاتی  در حال وقوع است صحرا و کشت را به امان خدا رها می کردم و به سرعت به جبهه می رفتم .
وقتی برای مرخصی خانه می آمدم، با همکاری بسیج دشتی کمک برای جبهه جمع آوری می کردم، یادم می آید وقتی به گله دارهای منطقه می رسیدم و می فهمیدند مسئول جمع آوری کمک به جبهه و  رزمندگان هستیم، به سرعت بهترین گوسفند گله را عقب ماشین می گذاشتند تا سهمی کوچک در این دوران داشته باشند.

SAM_1251

حاج رضا در بین صحبت هایش مکث می کرد زیرا رزمنده ی شیمیایی گفتگوی ما قطعه ای از نفسش را در جنگ جا گذاشته بود و صدای خِس خِس نفس هایش از فکه و اروند و هویژه برایمان می گفت : صدایی که بهترین سمفونی دفاع مقدس بود.

بعد از کمی استراحت، در مورد شیمیایی شدنش پرسیدم؟

حاج رضا خندیدو گفت: ما که در برابر شهدا ذره ی ناچیزهستیم که جایز نمی بینم از اندک هدیه ای که به خدا وند تقدیم کردم بگویم .

با اصراراز جراحتش گفت: در منطقه ی عملیاتی والفجر ۸ براثر شیمیایی های عراق، دچار مشکل تنفس شدم ودرماه نیاز به بستری شدن پیدا می کنم، البته به خاطر مسافت زیاد با شهر اصفهان بیشتر وسایل درمانم در منزل است ولی بعضی وقت ها حالم وخیم تر می شود.

وی ادامه داد: شیمیایی شدنم تنها مزدی بود که از سفره ی پهن شده در دوران جنگ نصیب من شد و همرزمانم سعادت بیشتری داشته و شربت شهادت سفره را نوشیدند.
درد کشیدن من برای خداست و افتخار بزرگی برای من است، البته اگر خدا قبول کند.
خیلی دوست داشتم  بگویم  حاج رضا چرا اینقدر شکست نفسی می کنید ولی نمی خواستم کلام زیبایش را قطع کنم.

رزمنده ی گفتگوی ما از فرماندهان خود گفت:

یاد آوری فرماندهان جنگ منوط به یک روز و هفته و سال نیست ، بلکه من با هر نفسم یاد آنها را میکنم.

شهید تورجی زاده یکی از فرماندهان ما بود و من بارها خوابش را میبینم. هر هفته به گلستان شهدا می روم  و بر سر مزار مطهرش با او تجدید بیعت می کنم . گاهی صبح دلم هوای فرمانده را می کند و به  اصفهان می روم تا از فرمانده عزیزم آرامش واقعی را بگیرم.

حاج رضا افزود: تا یادم نرفته از گل دیگر جبهه بگویم، حاج حسین خرازی.

ایشان جدا ازفرمانده،  مربی صالحین شبهای سنگرما بود. وقتی فرصتی پیش می آمد بچه ها را دور هم جمع می کرد و از نماز و اصول دین می پرسید.

حاج حسین می گفت: ما در حال پیمودن راه امام حسین هستیم و باید همه کارمان درست باشد.

 

SAM_1259
حاج رضا سکوت کرد و اندکی بعد داستان بچه بسیجی های با معرفت را گفت: یکی از بچه ها در پاسخ سوالات من دعای قنوت نماز غفیله را می خواند، من هم به او گفتم این دعا است و نباید مورد هتک حرمت قرار بگیرد که دائم این ذکر را در جواب سوالهای من می گویی، لبخند زیبایی به من زد و در سنگر رفت که ناگهان موشکی به سنگر اصابت کرد و تکه تکه شد. تکه های بدنش را با اشک از خاکریز جمع می کردم و فهمیدم که او می دانست چه می گوید و من از ارتباط قوی او بی خبر بودم .

اشک در چشمان حاج رضا حلقه زده بود و خس خس سینه اش گواه سنگینی خاطرات آن دورانش بود. نمی خواستم گفتگویم اسباب ناراحتی را برای او فراهم کند وانگار من هم باید از صدای نفس هایش جواب سوالات دیگرم را می گرفتم .

سخن آخر
دعای حاج رضا اکبری جانباز شیمیایی گفتگوی ما، سلامتی و طول عمر برای رهبرمعظم انقلاب بود ودر ادامه رسیدن صاحب اصلی امام زمان.
SAM_1257 SAM_1258  SAM_1262 SAM_1263

همچنین بخوانید:

4 Responses to “جانباز شیمیایی ای که قطعه ای از نفسش در جبهه جا ماند”

  1. بسم رب الحسین علیه السلام
    سلام
    واقعا ما هر چی داریم از صدقه سری این عزیزانه و شهدا و امام شهدا و مقام معظم رهبری هست.
    جهت شادی روح امام شهدا و شهدا و جهت سلامتی همه جانبازان و مقام معظم رهبری صلوات
    التماس دعا
    یا امیر المومنین علی علیه السلام

  2. HOSSEIN گفت:

    خیلی خوب بود من هم از گفتار های ایشون خیلی پند گرفتم

  3. HO33EIN ZAMANI گفت:

    .سلامتی خود و خانواده اش صلوات

پاسخ دهید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.