سرویس: اخبار شهرستان ۰۸:۲۲ - پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

روایتی از اسارت، آزاده شاهتوری؛

دوران اسارت، دانشگاه انسان سازی /گوش به فرمان رهبر بودن، مهم‌ترین وظیفه نسل جوان است

آزاده و جانباز کرمعلی غفوری شاهتوری فرزند رمضان، بسیجی داوطلب دوران دفاع مقدس متولد سال 48 در سن 13 سالگی از بسیج مردمی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد.

به گزارش اصفهان شرق، آزاده و جانباز کرمعلی غفوری شاهتوری فرزند رمضان، بسیجی داوطلب دوران دفاع مقدس متولد سال 48 در سن 13 سالگی از بسیج مردمی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد.

در جنگ تحمیلی ایران و عراق اشخاص با سن کمتر از 16 سال را به جنگ اعزام نمی کردند و این آزاده چندین بار برای ثبت نام و رفتن به جبهه و دفاع از نظام مقدس جمهوری اسلامی اقدام کرده بود که به دلیل سن کم پذیرش نمی شد و در نهایت به لطف خدا موفق به حضور در نبرد با رژیم بعثی عراق شد. این رزمنده دلاورمرد در سال 61 در منطقه عین خشک تپه های کله قندی اسیر شد و داستان های شنیدنی را از آن دوران در سینه خود محفوظ داشته که به میهمانی خانه این رزمنده می رویم و داستان هایش را از زبان خودش می شنویم:

از ابتدای ورود به جبهه و احساستان بگویید؟

رفتن به جبهه را از وظایف شرعی خود می دانستم و هر موقع سخنان امام خمینی را گوش می کردم بیشتر شوق رفتن پیدا می کردم، بارها اشک از چشمانم سرازیر می شد و از خدا می خواستم کمکم کند تا بتوانم به جبهه بروم و برای خاک و میهنم جلوی عراقی ها بجنگم که سرانجام به لطف خدا توانستم به جبهه اعزام شوم.

کی و چگونه اسیر شدید؟ بعد از اسارت شما را کجا بردند؟

28 آبان ماه 61 بر اثر محاصره دشمن و مجروح شدن همرزمانم و لو رفتن مکان ما را پیدا کردند و اسیر شدیم و بعد از اسارتم به همراه همرزمانم، ما را به الانبار انتقال دادند. 28روز آن جا بودیم و بعد ما را به مدت دو روز به فرودگاه نیروی هوای بردند و بعد از آن ما را به اردوگاه شهر رمادیه انتقال دادند.

تعداد اسرا زیاد و با وضعیت بهداشتی بسیار نامناسب رها کردند، با آب سرد زخم هایمان را شستند و مداوایی نکردند که تعداد زیادی از همرزمانم جلوی چشم ما جان خود را از دست دادند و به درجه شهادت رسیدند.

رفتارشان با شما چطور بود؟

تمام بدنمان را لخت می کردند و پس از ریختن آب بر روی بدنمان، با شلاق، باتوم، چوب و … ما را مورد آزار و اذیت قرار می دادند. بهداشت را به هیچ وجه برای اسرا رعایت نمی کردند و به مجروحان رسیدگی نمی شد.

بیشترین غذای شما چه چیزی بود؟

سه الی چهار نوع خورش به ما می دادند مثل خورش گوجه فرنگی که بچه ها بیشتر این را می پسندیدند، گوجه فرنگی آب پز شده یا بادمجان آب پز شده با پوست، پیاز آب پز شده ، خورش شلغم که فکر نمی کنم کسی به عمرش چنین خورشی را خورده باشد، البته تمام این ها بدون گوشت بود و فقط کمی نمک همراه با ده قاشق برنج داشت.

آدم از خوردن یا نخوردن هیچ لطمه ای بهش نمی خورد! تازه منت بر سر ما می گذاشتند که بهترین غذاهایمان را برایتان می پزیم.

بدترین و بهترین خاطره که از دوران اسارت در ذهنتان مانده بفرمایید.

بهترین خاطرات این بود که در کنار همرزمانم بودم و تا وقتی آزاد شدم از هم جدایمان نکردند و خبر پیروزی ایران و شکست عراق بود.

رحلت امام خمینی(ره) بدترین خبری بود که به گوشمان رسید و بدترین خاطره شد طوری بود که همه بچه ها اشک در چشمانشان جاری شد و در کل همه روزهایم در زندان های عراق همه خاطرات بد شد.

روزها در زندان چیکار می کردید ؟

روزها کلاس قرآن می گذاشتیم و یااخبار گوش می دادیم، تنببهات بسیار زیاد و سخت و انواع مختلف ما را شکنجه می کردند که از کارهای روزمره آن ها شده یود.

از لحظات بازگشت به کشور برایمان بگویید.

در تاریخ یکم شهریورماه 1369 هنگامی که خبر آزادی را شنیدیم هزاران بار خدا را شاکر شدیم و میل به هیچ چیز جز آمدن به کشور و دیدار با خانواده و بستگان نداشتیم، از اردوگاه چشم های ما را بستند و با اتوبوس های بدون شیشه و پر از گرد و خاک و با رانندگان بسیار وحشیانه ما را به سوی ایران حرکت دادند.

وقتی به ایران رسیدیم آزادی را حس می کردیم و به حدی خوشحال بودیم که اشک از چشمانمان سرازیر شد و وقتی مردم را می دیدیم که با این شوق و ذوق به استقبال ما آمده بودند خیلی خوشحال شدیم، جمعیت زیاد بود طوری که اتوبوس ها به سختی حرکت می کردند.

نتایج اسارت برای شما چه بود؟

اسارت را می توان یک دانشگاهی فرض کرد که در آن می توان کارهای خوب و بد را آموخت، از کارهای خوب می توان به معنویات، صبر، استقامت و بردباری اشاره کرد و از کارهای بد که اثرات روانی و جسمی نامطلوبی که بر روی ذهن و جسم ما داشت و هم اکنون نیز با ما همراه هستند.

هم اکنون هم در تمام مراسمات مذهبی و بسیج شرکت می کنم و یکی از بسیجیان فعال در پایگاه امام حسن عسگری (ع)دهستان شاهتور و یکی از سربازان امام خامنه ای هستم.

صحبت پایانی با مخاطبان ما

من اگر خدای نکرده باز هم جنگی در کشور رخ بدهد با دل و جان برای دفاع از میهنم می روم و حاضرم جان خودم را فدای ایران و رهبر عزیزم کنم و از مردم و جوانان می خواهم که دست در دست هم بدهند و گوش به فرمان رهبرمان باشند و اتحاد خود را حفظ کنند، چراکه بیشترین ترس دشمنان اتحاد مردم ایران است و از خداوند مهربان می خواهم همیشه رهبر عزیزمان را برای مردم و ایران حفظ کند.

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.