سرویس: اخبار شهرستان » براآن جنوبی ۲۲:۴۷ - سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲

گفتگو با حاجیه خانم فاطمه هدایت

پدری که اولین شهید و پسری که آخرین شهید روستا شد

قرار بود با دوستش تریلی بخرند که منصرف شد: دلیلش را ازش پرسیدم، گفت: اگه با تریلی به ته دره برم برای دنیا مردم ولی من تصمیم گرفتم و اسمم را برا اعزام به جبهه نوشتم؛ همه زندگیم فدای امام و کشورم.

به گزارش اصفهان شرق: در سالروز وفات حضرت خدیجه فرصت را غنیمت شمردیم و به دیدار حاجیه خانم فاطمه هدایت همسر شهید حسن عباسی و مادر شهید محمد رضا عباسی رفتیم. حوالی  ساعت ۸ صبح به روستای پیله وران از توبع براآن جنوبی (شرق اصفهان ) رسیدیم. وقتی به خانه ی شهید عباسی رسیدیم با استقبال گرم حاجیه فاطمه مواجه شدیم، چهره متبسم او حرف‌های زیادی برای گقتن داشت. ما را به داخل اتاقی دعوت کرد که در و دیوارش رنگ و بوی دو شهیدش را می داد. مادر رشته ی کلام را به دست گرفت و از حضور ما تشکر کرد. او گفت: این اولین گفتگوی من بعد از ۳۲ سال در رابطه با عزیزان شهیدم است و از این بابت و همزمانی با  ماه مبارک رمضان بسیار خرسند شدم.

 

حاجیه فاطمه از همسرش گفت: شهید حسن اولین شهید روستا بود. فردی متدین و وظیفه شناس که شغلش کشاورزی بود ولی در زمان آغاز جنگ ، کارگر می‌گرفت و سر زمین می‌گذاشت و صبح به بهانه باربری به اصفهان می‌رفت و ساعت ۱۱ شب بر می‌گشت.

یک روز یکی از بستگان به من گفت: می‌دونی حسن کجا میره؟ کسی او را با وانت پر از اسلحه دیده که سربازان  زیادی دورش بودند.
تنم لرزید و وقتی قضیه را بهش گفتم در پاسخ من گفت: حاج خانم خدا بزرگه، من کی باشم تو باید محکم باشی.
بعدا فهمیدم صبح از بسیج مسجد الغفور اصفهان اسلحه برای آموزش سربازان بار میزنه برا پایگاه غدیر و شب دوباره اسلحه ها را بر میگردونه پایگاه و این کارها را با وانت خودمون انجام می‌داد.
وقتی کارهای مخفیانه‌اش برام آشکار شد، حالا دو نفری برا رزمنده‌ها تلاش می‌کردیم . یادمه برام آرد می‌آورد و من نان می‌پختم و با وانت می‌برد برا بسیجیا …
قرار بود با دوستش تریلی بخرند که منصرف شد: دلیلش را ازش پرسیدم، گفت: اگه با تریلی به ته دره برم برای دنیا مردم ولی من تصمیم گرفتم و اسمم را برا اعزام به جبهه نوشتم؛ همه زندگیم فدای امام و کشورم.
حاج فاطمه در پاسخ به این سوال که چه جمله‌ای از شهید به یادتان است، گفت: بعضی وقتها بهش می‌گفتم  من را با ۴ تا بچه می‌خوای رها کنی، می‌گفت: ای بابا، حاج خانم اگه تو و بچه‌ها را جلوی چشمام قتل عام کنند من از دفاع دست برنمی‌دارم.
چند وقتی بود اسمش را برا اعزام نوشته بود ولی در نمی آمد مثل ابر بهار گریه می‌کرد و به من می‌گفت: شما راضی نیستی، تو باید زینب وار باشی مگه ما عزیز تر از زینب هستیم.
یه روز رفته بود امام زاده ابراهیم – در زبان محلی بهش میگند امامزاده غریب – ۱۰ هزار تومان در سال ۱۳۶۰ برا اینکه این بار اسمش برا جبهه در بیاد نذر کرده بود و به نذرش رسید و حاجت گرفت.


اولین شهید روستا
بعد از چند بار به جبهه رفتن آخرین بار که می خواست به جبهه برود حال عجیبی داشت: در صورتش رنگ شهادت را می‌دیدم ولی خودم را راضی می‌کردم. ۱۲ روز بود که به جبهه رفته بود که در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۶۰ در چزابه به شهادت رسید. در یک روز بارانی ۵ روز بعد از شهادتش آمبولانس پیکر پاکش را به روستا آورد. انگار شهادتش مشوق همه شد تا به جبهه بروند.
قبل از رفتنش قسمم داده بود که براش گریه نکنم تا کسی ببینه چون عزیز تر از حضرت زینب نیستیم .
حاجیه فاطمه به عهدش هنوز پایبند بود و بغضش را فرو می‌برد.

در ادامه بیان کرد: وصیت نامه حسن را گم کردم و فقط جلد روش را دارم و  سفارش اون برای اینکه محکم باشم و از حضرت زینب درس بگیرم یادم هست.
شهید دانش آموز، آخرین شهید روستا
صحبتش در مورد همسرش که تمام شد، بدون فاصله اسم محمد رضا را آورد: چشماش پر از اشک شد؛ میخواست اشکهای فرو برده در خاطرات همسرش را برای محمدش  خرج کنه و ما هم فهمیدیم که ادامه خاطره با اشک حاج فاطمه همراه است.
مادر در ادامه گفت: اون روزی که همسرم شهید شد محمد رضا ۹ سالش بود و وقتی شنید پدرش شهید شده حال و هواش عوض شد. همیشه با خنده میگفت: مامان بابا که برات شوهری نکرد فکر نکنم من هم برات پسری کنم و میزد به خنده.
با اون سن کمش اسلحه پدرش را برداشت یعنی نگذاشت که به زمین بیاد.


پسرم ۱۲ سالش که بود ظاهرش مثل نوجوان ۱۵ ساله به چشم می‌خورد و همین باعث شد که تو شناسنامه اش دست ببره و یکی دو سال سنش را زیاد کنه که بره جبهه.
دوم راهنمایی بود که ۲ روز بود خانه نیامد، از نگرانی داشتم می مردم. یکی از بستگانم گفت: ۲ روز پیش میدان امام اصفهان با لباس بسیجی دیده اش که با  گروه اعزامی بسیجیان مدرسه داشته میرفته جبهه.
عمو و دایی  به دنبالش به دزفول رفتند و اندیمشک به زور برش گردوندند، ولی اون دست بر نمی‌داشت و باز به جبهه می‌رفت.
وقتی هم برا مرخصی به اصفهان می‌آمد به بنیاد شهید می‌رفت و انجا شب می‌خوابید  می‌خواست برا مرخصی پشت جبهه نگهبانی بده .
نگهبان بنیاد یک شب از صدای ناله محمد رضا بلند میشه و می بینه  اون در حالی که خوابه داره زیارت عاشورا می‌خونه و وقتی به نام امام حسین میرسه رو به قبله دست بر سینه سلام میده و گریه میکنه   در حالی که خوابه .

نگهبان به مادرش گفته بود: صداش کردم و بعد از چند صدا بیدار شد و ناراحت شد و گفت : داشتم امام حسین را ملاقات می‌کردم چرا بیدارم کردی؟
مادر  در جواب به اینکه بهترین خاطره‌ای که از محمد رضا به یاد دارید، ادامه داد: یک روز اسم گردانشان برا مشهد در آمده بود و رفته بودن مشهد. در راه  بازگشت، به اصفهان رسیده بودند و فرمانده از ماشین پیاده اش میکنه و میگه برو روسری و عطری که برا مادرت گرفتی بهش بده و فردا بیا جبهه ، اونم بلند گریه می‌کنه که من نمی‌خوام برم خانه، اون سوارش نمیکنه
محمد رضا به فرمانده میگه درسته احترامتون واجبه ولی روز قیامت جلوت را می‌گیرم که من را به جبهه نمی‌بری، نه من عزیز تر از شهدای کربلا هستم و نه مادرم عزیزتر از زینب که دوری‌ام را نتونه تحمل کنه .
فرمانده برمی‌گرده و پیشانی محمد را می‌بوسه و میگه قربان عشقت برم عزیز، بیا و جلوی من را روز قیامت نگیر.


حاج فاطمه اشک می‌ریخت و گفت: موقع یکی از حملات دشمن یکی از فرمانده‌هان فامیل به فرمانده گردان محمد رضا میگه: اگه میشه برش گردون چون مادرش تنهاست و این حمله براش خطر داره.
فرمانده گردان هم به محمد رضا میگه، عباسی یا برو یا باید عقب جبهه باشی .
که محمد به فرمانده میگه می‌دونم حمله است، من به مادرم گفتم من براش پسر نمی‌شم، تازه مگه خدای جلو و عقب خط جبهه فرق داره اون باید من را محافظت کنه
فرمانده گردان با شنیدن حرفاش: کف دو تا پاشو می بوسه و کفشاش را به پاش می‌کنه، یکی از فرمانده‌های  دیگه قمقمه محمد رضا را می‌بنده و بهش میگه عباسی روز قیامت از آب قمقمه ات  یک کمی هم به ما بده
بعد از حمله می‌بینند محمد رضا سالم داره میاد و میگه دیدید خدای همه یکی است و همه گردان  به گریه می‌افتند.
چند روز بعدش وقتی برا امتحان رفته بود و دوباره برگشته بود جبهه، در زمین  ام الفجر خمپاره می‌خوره جلوی پاش و در تاریخ ۲۳/۰۶/۱۳۶۶ به شهادت میرسه.
هم رزمانش گفتند: آخرین صدایی که ازش شنیدیم یا زهرا و پدر به دادم برس بود.
حاج خانم پسرش مثل علی اکبر موقع شهادت پدر را صدا زد در حالی که پدر ش ۶ سال قبل این مسیر را طی کرده بود.
دیگه گریه امانش نداد و همه به گریه افتادیم.
حاجیه فاطمه هدایت در پایان  به جمله ای به یاد ماندنی از فرزندش اشاره کرد و گفت: همیشه بهم می‌گفت مامان خواهرانم را جوری تربیت کن که زینب وار باشند و در شهادت من گریه نکن چون نه من عزیز تر از شهدای کربلا هستم و نه تو عزیز تر از زینب.


قسمتی از متن وصیت نامه

((اما تو ای برادرم : مواظب باش که شیطان تو را فریب ندهد و دنبال یک مشت بچه هایی که می‌خواهند تو را به گمراهی بکشانند نرو، سعی کن که کوشا باشی
و اما شما خواهرانم: اگر خواسته باشید یک انسان الهی باشید باید حجابتان را حفظ  کنید زیرا حجاب است که به انسان انسانیت می بخشد و زینب وار زندگی کنید.))

روحشان شاد

پاسخ دهید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.