سرویس: اخبار شهرستان ۱۰:۰۸ - جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

حرف هایی از جنس 2 هزار و 555 روز اسارت آزاده سرفراز زفره ای؛

شکنجه ساواک تا پذیرایی با کابل برق در اردوگاه عراق/ سرباز امام خمینی(ره) برای امام خامنه ای جان می دهد

جابر قادری آزاده و جانباز ۵۰ درصد زفره ای گفت: شنیدن خبر رحلت امام خمینی(ره) برای همه اسرا سخت بود به نحوی که ادامه اسارت را با سختی غم از دست دادن پدر سپری کردیم.

به گزارش اصفهان شرق، روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ ایران اسلامى شاهد بازگشت آزادگان سرافرازى بود که پس از تحمل سال هاى اسارت خود در اردوگاه هاى عراق، پاى به میهن اسلامى گذاشتند و به آغوش خانواده‏ هاى خود بازگشتند.

آزادگان، گنجینه ‏هاى ارزشمندى هستند که در درون آن، فرهنگ انسان‏ ساز دوران اسارت نهفته است و قطعا ثبت وقایع اسارت، پلى است براى انتقال فرهنگ اسارت از درون اردوگاه‏ ها به شهرهاى میهن اسلامى‏ مان که با تمام وجود برای دفاع از آن از جان خودم می گذریم.

اگر سری به دفترچه سی و شش ساله خانواده ای در شرق اصفهان بزنیم، تربیت صحیح و نگاه مصمم پشتیبانی از ولایت فقیه را در جای جای این خانواده می توانست دید و همه این وصف ها در خصوص بهره گیری از وجود پدر و مادر فرهیخته و پرتلاش است.

خانواده قادری زفره، سه فرزندش در جنگ حضور یافتند تا خاطرات روایت عشق به نام سردار محمود قادری و محسن قادری و همچنین خاطرات آزاده سرافراز به نام جابر قادری را به ثبت برسانند.

پس از پرس و جوی فراوان،  گفتگو با یکی از آزادگان شرق اصفهان با پایگاه خبری تحلیلی اصفهان شرق کلید خورد تا خاطرات زیبای زندگی ۵۱ ساله اش را به روایت مشق عشق به رشته تحریر درآورد.

رفت تا از خاکش، وطنش و ناموسش دفاع کند. هفت سال از شیرین ترین دوران زندگیش را به اسارت سپری کرد و زیر شکنجه نیروهای عراقی سرخم نکرد و مایه عزت و سرافرازی خود و ایران شد.

جابر قادری زفره در سال ۱۳۴۵ در خانواده ی متدین و پایبند به فرامین اسلامی در روستای زفره از توابع شرق اصفهان به دنیا آمد. شرایط و محیط خانواده زمینه ساز حضور سه برادر در جبهه ی جنگ بود و اسارت حضور متفاوت او در صحنه دفاع مقدس را رقم زد، حضوری که از نوجوان ۱۶ ساله، مرد تحمل و صبر و پرستوی آزاده ساخت و زمینه ی گفتگوی ما را با ایشان سبب شد.

IMG_6613

*خوابیدن با بدن برهنه روی برف، شکنجه شکتن عکس شاه

جابر از روزهای مبارزه با شاه خاطرات بسیار داشت و طی گفتگوی اخیر، در ابتدا به ذکر چند خاطره از مبارزات و شیطنت های کودکی پرداخت.

کلاس پنجم ابتدایی که بودم به اتفاق شهید یدالله خانعلی و سید علی مرتضوی، عکس شاه را شکستم. زمانی که شکستن عکس شاه به دفتر مدیر رسید، اولین زخم های شکنجه دشمنان انقلاب تن کوچکم را نوازش کرد تا بدن نوجوان ۱۶ ساله تاب تحمل اسارت ۷ ساله را داشته باشد.

یک روز در هوای سرد زمستان زفره، فردی از ساواک اصفهان به مدرسه ما آمد و قصد تنبیه من را به جهت شکستن عکس شاه ملعون کرد.

زمانی که من را دید، کشیده ای روی صورتم زد و به سرعت من را به بیرون از کلاس انتقال داد و روی برف ها خواباند. به یکی از بچه ها می گفت روی دستم برف بریزند و با چکمه های زمختش روی دستم چند مرتبه پرید به گونه ای که دستانم حس خودش را از دست داده بود.

اولین حرکت مبارزاتی من در کلاس پنجم ابتدایی آغاز شد و همه اینها نشات گرفته از روحیه انقلابی و مبارزاتی خانواده بود.

*خش خش تراش دیوارهای کاه گلی زفره با نوشته مرگ بر شاه

کلاس پنجم که بودم با اولین شکنجه مامور ساواک، انگیزه بیشتری برای مبارزه با شاه در وجودم جرقه زده شد به نحوی که به همراه پسر دایی و پسر خاله ام یکی از شب های سرد زمستان، با اسپری که در ابتدا نمی داستم چه کارایی دارد، روی دیوارهای کاه گلی زفره شعار مرگ بر شاه نوشتیم و جالب این بود که در ان زمان برخی ادعای شاه دوستی می کردند و ما ابتدای نوشتن شعارها را از دیوار منازل کسانی که ادعای شاه دوست بودن داشتن، شروع کردیم.

صبح روز بعد از شعار نویسی باصدای خش خشی از خواب بیدار شدم و وقتی به درون کوچه سرک کشیدم، مردم با تیشه به جان دیوار ها افتاده بودند زیرا می دانستند اگر ماموران شاه این شعارها را مشاهده کنند، برای روستا گران تمام می شود. از دور نگاه می کردم و در دل لبخندی رضایت از نوشتن شعارهای ضد شاه داشتم.

IMG_6647

*سال ۶۱ و حضور در مدرسه دفاع مقدس، زیباترین برگ دفتر خاطراتم بود

زمزمه های جنگ که به خانه ما رسید، لباس رزم بر تن برادرانم پوشانده شد. سردار محمود قادری برادر بزرگتر بود و حضور در جبهه های کرستان تا مرز رسیدن به شهادت را برایش رقم زد و محسن قادری برادر دیگرم در کربلای ۵ ایران جاودانه شد. اهل خانه هم ناآشنا با دفاع و مبارزه نبودند زیرا از ابتدا روحیه شجاعت پدر و برادرانم، من را مردم رفتن به جبهه کرد و همین امر باعث شد تا در ۱۶ سالگی خودم را به پادگان قدیر اصفهان معرفی کنم.

برای اینکه من به سبب سن کمم انتخاب شوم، نیمه ایستاده در لابه لای بسیجیان نشتم تا سرم به موازات سر انان قرار گیرد و همین امر دلیلی شد تا در لیست انتخاب نام جابر قادری زفره نیز برای طی کردن دوره آموزشی نوشته شود و می توانم این لحظه را یکی از زیباترین لحظات زندگی ام نام ببرم.

دوره آموزشی سخت بود ولی عشق رسیدن به جبهه هر سختی را آسان می کرد.

IMG_6638

*حضور در عملیات والفجر ۴ دوره جدیدی از زندگی را برایم رقم زد

در گردان تخریب بودم و به اصرار با رزمندگان جلو رفتیم ولی اصابت تیر به پایم من را از حرکت بیشتر بازداشت و مجبور شدم داخل کانالی که تعدادی مجروح و شهید بودند، بمانم و چفیه ام را محکم به دور پا بستم تا از خونریزی جلوگیری شود. سنگری کنار کانال بود و به سختی خودم را داخل سنگر رساندم که به جنازه ۴ عراقی برخورد کردم. یک ساعتی سنگر را نظاره می کردم که در همین حین، از بالای سنگر دو عراقی درشت هیکل به پایین پریدند و با دیدن من و رفیقم به سرعت به طرفمان آمده و سیلی محکمی به صورت من زدند و با چفیه خونی دستان من و رفیقم را بستند. اینجا مقدمه ای کلاس اسارت ۷ ساله من در سال ۶۲ نوشته شد تا پایانش ۲۶ مرداد سال ۶۹ شود.

*سرباز شیعه عراقی و مهربانی پنهانی اش به من

در اولین راه اسارت، من را به سنگر عراقی ها انتقال دادند و در بیرون سنگر جنازه کشته هایشان روی هم انبار شده بود. سرباز عراقی اولین نگهبان من بود و وقتی دیگر درجه داران عراق از کنارش رفتند با دیدن لب های خشکیده من، کمی آب برایم آورد. می دانستم نباید به راحتی از دست آنها چیزی قبول کرد و به این جهت از نوشیدن آب امتناع می کردم. سرباز عراقی با اشاره دست به عکسی که در جیبش بود دائم به من می گفت، «انا شیعه و انت شیعه » و زمانی که افسر درجه دار عراقی تن مجروح من را دید و دستور داد من را بکشد، او امتناع کرد ولی نکته جالبش این بودکه همان لحظه خمپاره ای به جمع افسران افتاد و همه آنها کشته شدند. باز من ماندم و سربازی که ماموریتش رساندن من به پادگان بود ولی از ترس کشته شدن علی رقم مهربانی زیادی که به من کرد، من را تحویل پادگان داد.

IMG_6661

*پادگان کرکوک و نظاره شکنجه سخت اسیر ایرانی

چشم من را در راه بردن به پادگان کرکوک بستند و وقتی اولین ذرات نور، چشمانم را نوازش کرد، خودم را در بین عراقی ها یافتم.

آنجا پادگان کرکوک عراق بود…

در خاطرم هر روز شکنجه رفقا و رزمندگان مرور می شود و در کرکوک اولین شکنجه سخت یکی از رزمندگان را دیدم. رزمنده ایرانی ریش بلندی داشت و عراقی ها از این ظاهر هراس بسیار داشتند. خاطرم هست که یکی از افسران عراقی در ابتدا، آب دهان روی صورت رزمنده ایرانی پاشید و محکم با پوتین روی صورتش می کشید و در اخر از ته ریش این رزمنده را کشید که خون تا فاصله ای از صورتش پاشیده شد. عراقی ها از معرفت و معنویت و اخلاص بچه های ما به شدت ترس داشتند و این ترس درجه داران عراقی، به ما قوت و توان ایستادن می داد زیرا می دانستیم کسی توان مقابله با نیرویی که خداوند در پشتش قرار دارد را ندارد.

*نام اسیران ایرانی روی دیوار اتاق ۱۲ متری استخبارات

همه اسرای ایرانی به استخبارات رفته بودند و اسمشان را روی دیوار نوشته بودند. دیوار استخبارات جای نوشتن اسم جدیدی نداشت. هر کسی با هر چیز به دستش رسیده بود نامش را روی دیوار حک کرده بود. گاها اگر کسی قلمی نداشت، با سنگ اسمش را روی دیوار در می آورد. من هم به رسم این اقدام رزمندگان ایرانی، نامم را روی دیوار نوشتم و آماده رفتن به اردوگاه شدم.

IMG_6660

*پذیرایی با کابل در اردوگاه اسرای ایرانی

زمانی که به داخل اردوگاه رفتیم، با کابل پذیرایی کاملی از ما کردند، شدت ضربات کابل به بدن بچه ها به قدری بود که گاهی چشم بچه ها از حدقه در می آمد و صحنه های دلخراش اسارت را سبب می ساخت. من را در ابتدای ورود به جهت مجروحیت به بهداری انتقال دادند. زخم پایم عفونت کرده بود و دکتر ایرانی مجبور بود، باند را از یک طرف زخم به داخل برده و از طرف دیگر زانویم بیرون بیاورد، درد بسیاری داشتم ولی می دانستم اینها سختی های یک روز و دو روز نیست و باید همه را برای عزت و پیروزی کشورم ایران به جان خرید و عراقی ها نباید در چهره ما یاس و ناامیدی را مشاهده کنند.

داخل اردوگاه که شدم، اسرای قدیمی اطرافم را گرفتند و از من از تازه های جنگ سوال کردند، وقتی عملیات ها و پیروزی ایرانی ها را می گفتم، خوشحالی وجودشان را در بر می گرفت و به سرعت گفته های من را به آسایشگاه های دیگر به صورت مکتوب می رساندند تا در پاسی از شب بخوانند و به این نحو، این کار تا اخرین روزهای اسارت ادامه داشت زیرا کسی از میدان جنگ خبر نداشت و تنها اسرای تازه وارد اخبار تازه را به جمع اسرا می آوردند.

*زیباترین نامه از خانواده عکس خانوادگی قدیمی بود

صلیب سرخ هرازگاهی نامه های اسرا را می آورد، چند سال آرزو داشتم تا عکسی از خانواده به دستم برسد ولی خانواده اهل عکس گرفتن نبودند و همین عاملی بود که من نامه ها را به امید ارسال عکس با اشتیاق دو چندان باز کنم. بعد از گذشت چند سال، با باز کردن نامه، عکس قدیمی از خانواده به دستم رسید و این لحظه خوشحالی عجیبی وجودم را فرا گرفت که قطعا توان بازگو کردنش را هیچ وقت نداشتم. نامه ها برای همه اسرا روایت یک حرف نبود و با هر تک واژه نامه، عمق احساس به خوبی به رزمندگان منتقل می شد و به خوبی می توانستی همه احساس پدر و مادر را در صفحات نامه ملاحظه کنی.

IMG_6668

*من در اسارت و برادرانم به آسمان شهادت پرواز کردند

می دانستم برادرانم در جبهه هستند به این دلیل از خانواده سراغشان را دائم در نامه ها می گرفتم. یک شب خوابی دیدم و برایم یقین شد که سردار محمود شهید شده است ولی خانواده انکار می کردند. سند خوابی که دیده بودم، یک پلاک به نام برادر درست کردم و تاریخ دقیق خواب دیدنم را حک کردم. وقتی آزاد شدم، پلاک سند خوابم شد و سردار محمود در سال ۶۳ به درجه رفیع شهادت نائل شده بود؛ همان تاریخی که خواب شهادتش را دیدم…

در اردوگاه ما در بین اسرا رسم بود که اگر کسی عزیزی را از دست می داد، همه به صورت پنهانی مراسمی با کمترین امکانات، برای دلداری و همدردی، می گرفتند. نکته جالب این بود که اگر عزیزی از خانواده ای شهید میشد و خبرش به گوش اسرا می رسید به صورت جمعی یک روز نماز برای شهید می خواندند تا حداقل هدیه ای از اسرا به شهید باشد و همه این کارها، دوران اسارت را پر از خاطرات و روایت گری های آزدگان کرد.

*سخت ترین خاطره دوران اسارت

شکنجه ها با همه سختی اش برای ما خاطره تلخی نبود زیرا می دانستیم همه برای سربلندی ایران و اسلام است و قطعا همه در پیشگاه خداوند محفوظ می ماند ولی شنیدن یک خبر برای همه اسرا سخت بود به نحوی که ادامه اسارت را با سختی غم از دست دادن عزیزی سپری کردیم.

یک روز صبح وقتی برای دریافت صبحانه در صف ایستاده بودیم، از رادیوی اردوگاه خبری امد که همه اسرا در غمی بزرگ فرو رفتند.

خبر رحلت امام خمینی(ره) برای همه، سخت ترین خبر بود و این باعث شد، اسرا بر سر و سینه بزنند و فضای اردوگاه ما تا مدت ها در غم از دست دادن بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران عزادار بود.

همه ما سرباز امام خمینی(ره) بودیم و با شنیدن خبر درگذشتشان، به یکباره یتیم شدیم.

*جوان ۲۳ ساله خانواده قادری آزاد شد

دیروز ۱۶ ساله بودم و اسیر دست عراقی شدم و امروز ۲۶ مرداد ۹۶، پس از ۷ سال فراق از کشور، به خانه بازگشتم و جوان ۲۳ ساله پدر و مادر بودم. بعد از اسارت مجتمع رزمندگان تحصیلاتم را شبانه ادامه دادم و در سال ۱۳۷۰ با دختری از زفره ازذواج کردم. ثمره ازدواجمان محسن و امیر حسین بودند که در تاریخ ۱۳۷۱ و ۱۳۸۹ خانه ما را روشن کردند.

*شایعه سازان بازنده میدان هستند

وی در پایان مصاحبه یادی از مدافعان حرم کرد و گفت: دوران جنگ تحمیلی برخی خانواده ها که تجربه مبارزات انقلابی نداشتند، برای تخریب روحیه رزمندگان می گفتند، اینها با دریافت پول به جبهه می روند و امروز می بینیم که برخی این رفتارها را تکرار می کنند و با شایعه سازی این گفته ها را برای مدافعان حرم بازگو کرده و نمک بر زخم خانواده این عزیزان می پاشند ولی باید بدانیم کسانی که این گفته های بی اساس را بازگو می کنند همیشه بازنده میدان هستند.

*تا جان در بدن دارم، سرباز امام خامنه ای خواهم ماند

جابر در پایان با اشاره به برخی کاهلی ها در نشر خاطرات دفاع مقدس، گفت: امروز نباید خاطرات دفاع مقدس نانوشته باشد ولی متاسفانه گاها در این امر همت کافی وجود ندارد. تنها توقع اسرا از مسئولان، ثبت و نشر خاطرات اسارت است تا برای نسل های آینده ماندگار شود.

دیروز لباس رزم به فرمان امام خمینی(ره) به تن کردم و با افتخار در اسارت می گفتم سرباز امام هستم و امروز تا جان در بدن دارم سرباز امام خامنه ای می مانم از خدا می خواهم عاقبت به خیری را برایم رقم بزند.

انتهای پیام/ ش

همچنین بخوانید:

دیدگاهتان را بنویسید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.